تبلیغات
علم آفرینان فردا - داستان کوتاه کد حرفه ای قفل کردن کامل راست کلیک
فاتولز – جدیدترین ابزار رایگان وبمستر

داستان کوتاه


داستان خانه ای برای مورچه!

یکی بود، یکی نبود.

توی شهر مورچه‏ ها، هیچ‏کس بی‏کار نبود. از صبح تا شب، همه مشغول کار بودند. بعضی‏ها به دنبال غذا می‏رفتند. بعضی‏ها از بچه‏ ها مراقبت می‏کردند. بعضی‏ ها غذاها را انبار می‏کردند و …

خلاصه، هر کس مشغول کاری بود. اما در میان آنها، مورچه‏ ی تنبلی بود که اصلاً دلش نمی‏خواست کار کند.

شهر مورچه‏ ها، شهر تنبلی نبود. برای همین  یک روز، بقیه‏ ی مورچه‏ ها، بار و بندیل مورچه‏ ی تنبل را پشتش گذاشتند و او را از شهر بیرون کردند. مورچه پیش خودش گفت: «می‏روم و جای راحتی برای خودم پیدا می‏کنم. جایی که پر از غذا باشد و مجبور نباشم کار کنم.» مورچه رفت و رفت و رفت تا به درخت بلندی رسید.

 از بالای درخت، بوی خوب عسل می‏آمد. مورچه گفت: «جانمی جان! پیدا کردم! می‏روم و با زنبورها زندگی می‏کنم. خانه‏ ی آنها همیشه پر از عسل است.» مورچه از درخت بالا رفت.

 جلوی در کندو، یک زنبور بزرگ و قوی ایستاده بود.

 مورچه

مورچه گفت: «من خانه ‏ای ندارم. آمده‏ام تا در خانه‏ ی شما زندگی کنم.» زنبور گفت: «اگر می‏خواهی پیش ما زندگی کنی، باید مثل یک زنبور کار کنی و عسل درست کنی.» مورچه گفت: «من که بلد نیستم عسل درست کنم.»

 زنبور نگهبان گفت: «پس در خانه‏ ی زنبورها، جایی برای تو نداریم.» مورچه آرام آرام از درخت پایین می‏ آمد که صدای عجیبی شنید: «خرت… خرت… خرت» مورچه به دور و برش نگاه کرد. یک سیب قرمز و بزرگ روی درخت بود. جلوتر رفت و کرم کوچولویی را دید که خرت و خرت و خرت مشغول سوراخ کردن سیب بود.مورچه پرسید: «تو تنها زندگی می‏کنی؟»

زنبور

 کرم جواب داد: «بله!» مورچه پرسید: «کجا زندگی می‏کنی؟» کرم گفت: «این سیب قرمز و بزرگ، خانه‏ ی خوشمزه‏ ی من است!» مورچه با خوشحالی گفت: «اجازه می‏دهی من هم توی این خانه‏ ی خوشمزه، زندگی کنم؟» کرم گفت: «از آن طرف سیب، شروع کن به سوراخ کردن سیب! آنقدر که به وسط آن برسی. من هم از این طرف سیب را سوراخ می‏کنم. بعد، توی سیب با هم همسایه می‏شویم!» مورچه گفت: «من که بلد نیستم سیب را سوراخ کنم. نه نه من نمی‏توانم.» کرم گفت: «اگر نمی‏توانی، نباید توی خانه‏ ی من زندگی کنی!»

مورچه، از درخت پایین آمد. او هم خسته بود، هم گرسنه. همین‏طور که می‏رفت، صدای خنده و شادی شنید. بعد بوی خوب شیرینی دماغش را قلقلک داد و دهانش را آب انداخت. مورچه به طرف صدای جشن و شادی رفت. ناگهان خودش را وسط شهر مورچه‏ ها دید. با خوشحالی بار و بندیلش را زمین گذاشت و با بقیه مشغول درست کردن شیرینی شد.

حالا او در شهر مورچه ‏ها، یک خانه دارد، کوچک و قشنگ. یک انبار پر از غذا، یک شهر پر از دوستان خوب و یک کار شیرین مثل پختن شیرینی





موضوع: داستان کوتاه،
[ چهارشنبه 3 آذر 1395 ] [ 10:48 ب.ظ ] [ مهشید مستوفی ]