تبلیغات
علم آفرینان فردا - هیولاهای بیشه کد حرفه ای قفل کردن کامل راست کلیک
فاتولز – جدیدترین ابزار رایگان وبمستر

هیولاهای بیشه


هیولاهای بیشه
s_240_200_16777215_00_images_ax_dastan_44.jpg
حیوانات بیشه جای خوبی زندگی می کردند: آسمان آبی، درخت های بزرگ سایه دار و صخره های غول پیکری که توی آفتاب برق می زدند. آن ها به این طرف و آن طرف پرواز می کردند.

می پریدند. راه می رفتند، می خزیدند و شنا می کردند؛ اما یک مشکل هم وجود داشت. آن ها اندازه ها و شکل های گوناگونی داشتند و با هم دوست نبودند.

 






وقتی هم دیگر را می دیدند، فقط با هم احوال پرسی می کردند. مثلاً کوالا به مار که داشت به سایه ی درخت می خزید، می گفت: «سلام مار.» مار جواب می داد: «چه خبر کوالا؟» و به راهش ادامه می داد. کوالا نگاهش می کرد و فکر می کرد: «اوه! مار خیلی دراز است و پا هم ندارد، اما براق است و پولک دارد.» و مار فکر می کرد: «کوالا خیلی خاکستری است و نرم و پشمالو و بامزه.» بعد سرشان را تکان می دادند و فکر می کردند: «اما ما با هم خیلی فرق داریم، نمی توانیم با هم دوست شویم.»

از شتر مرغ، کانگورو،عنکبوت و کروکودیل. همه ی حیوانات بیشه همین طور فکر می کردند. «اما ما با هم خیلی فرق داریم. نمی توانیم با هم دوست شویم.»

اما یک روز اتفاقی افتاد که همه چیز را عوض کرد.

حیوانات بیشه مشغول کارهای روزمره شان بودند. مار روی سنگ صاف و گرمی، چنیره زده بود. کوالا خواب بود. هر کسی جایی بود و کاری می کرد، اما همه یک صدا را شنیدند: گرررررررروووووومپپپپپ!

کانگوروها خوب می بپرند، اما این بار همه ی حیوانات از جا پریدند. چندتایشان روی بلندی ایستادند تا ببینند چه خبر است. بعضی ها با عجله دویدند و بعضی ها با نگرانی خزیدند و همه روی تپه ی بالای بیشه، زیر درخت ُکالیپتوس جمع شدند.

آن ها از آن بالا به هیولاهای بزرگ زردرنگ خیره شدند. قبلاً چنین چیزی ندیده بودند. با تعجب فریاد زدند: «این ها چی هستند؟ و دارند چی کار می کنند؟»

هیولاهای زردغرش کنان جلو رفتند و آهسته شروع به خوردن درخت ها کردند. آن ها شاخه ها و برگ ها و هر چیزی را که آن جا بود می جویدند.

حیوانات بیشه با هم فریاد زدند.

هیولاها تمام روز خوردند و خوردند و بالاخره وقت غروب رفتند. حیوانات بیشه به فضای خالی جایی که قبلاً بیشه بود، نگاه کردند و فکر کردند: «حالا چی کار باید بکنیم؟»

صبح روز بعد حیوانات بیشه زیر درخت اُکالیپتوس جمع شدند. راسو غر زد: «این هیولاها کی بودند؟» کانگورو که دنیا را بیش تر از بقیه ی حیوانات گشته بود، گفت: «من فکر می کنم این ها جانوران آزمایشگاهی هستند و انسان ها آن ها را می رانند.»

حیوانات بیشه غرولند کردند: «انسان ها... انسااان هااااا...»

بیش ترشان انسان ها را می شناختند، اما کم تر کسی با آن ها روبه رو شده بود. همیشه به آن ها گفته بودند که بهتر است به انسان ها نزدیک نشوند.

شتر مرغ گفت: «فاجعه! نصف بیشه را خوردند. اگر بقیه را هم بخورند چی؟»

کانگورو فریاد زد: «باید جلویشان را بگیریم.»

عنکبوت گفت: «اما چه طوری؟ این هیولاها خیلی از ما بزرگ ترند.»

خفاش گفت: «باید نقشه بکشیم، یک نقشه ی خوب.» همه موافق بودند و شروع کردند به فکر کردن. همه ی روز بحث کردند و داد کشیدند و بالا و پایین پریدند و نقشه ای کشیدند.

صبح روز بعد وقتی خورشید بالا و بالاتر آمد. انسان ها و هیولاها برگشتند. حیوانات بیشه زیر درخت اُکالیپتوس آماده بودند تا نقشه شان را اجرا کنند. هیولاهای زرد به طرف باقی مانده ی بیشه خزیدند و همان جا ایستادند.

 یک انسان از توی یکی از هیولاها بیرون آمد و به اطراف نگاه کرد. شاید داشت تصمیم می گرفت اول کدام درخت خورده شود. در همین وقت مار پرید و دور گردنش پیچید. انسان جیغ کشید: «اییییییییششششش!» مار را به کناری پرت کرد.

حیوانات هورا کشیدند. اما این شادی طولی نکشید، چون هیولاها دوباره غریدند و به طرف بیشه راه افتادند.

شترمرغ بلند گفت: «مرحله ی دوم!» و فوراً نزدیک ترین هیولا با صدای گوش خراشی ایستاد. بقیه ی هیولاها هم ایستادند و انسان ها از آن تو بیرون آمدند. آن ها کوالا و بچه اش را روی درختی دیدند و به طرفش رفتند.

آن ها دور درخت حلقه زدند و صداهای عجیب و غریبی از خودشان در آوردند: «آآآآآه!»، «اوووووه!»، «ایییییه!» و «به به!» تا این که انسان اولی غر زد که: «نیامدیم این جا که کوالاهای با مزه را تماشا کنیم! بر گردید توی کامیون. خیلی کار داریم.»

شترمرغ اعلام کرد: «مرحله ی سوم!» و همان موقع سبزقبا و دوستانش بالای سر انسان ها به پرواز در آمدند و با صدای عجیب و غریبی شروع به خندیدن کردند.

انسان ها به بالا نگاه کردند و بعضی هایشان هم خندیدند. اما صدای خنده بلندتر و بلندتر می شد. کم کم انسان ها ترسیدند و فریاد کشیدند: «اااااها،» «گوشم درد گرفت!»، «نمی توانم تحمل کنم!» «بس کنید دیگر!». چند مار از زمین بیرون آمدند و دور کمرشان پیچیدند.انسان ها فرار کردند.

حیوانات بیشه که از روی تپه به پایین نگاه می کردند، حسابی هورا کشیدند و خوشحالی کردند.جشن شروع شد. همه با هم حرف می زدند: «سبزقبا، تو خیلی عالی می خندی.»،«مار، خیلی شجاع بودی ها!»، «کروکودیل، تو واقعاً ترسناکی!» «کوالا، فکر کردیم می خواهند شما را بدزدند.» همین طور می گفتند و می خندیدند، تا این که خورشید غروب کرد و ستاره ها در آسمان تاریک شروع به درخشیدن کردند.

عنکبوت که روی شانه ی راسو نشسته بود، پرسید: «چرا ما بیش تر دور هم جمع نمی شویم؟»

راسو گفت: «نمی دانم. همیشه فکر می کردم خیلی گنده تر و پشمالوتر و دم درازتر از آن هستم که بتوانم با تو دوست شوم.» و عنکبوت گفت: «من هم همیشه فکر می کردم ؟؟ ؟؟؟ هشت پای تند و فرز نمی توانم با تو دوست شوم.» و هر دو با هم گفتند: «مسخره است، نه؟»

جشن هم چنان ادامه داشت. شب بود و صدای حیوانات بیشه تا آسمان می رفت و معلوم بود که همه ی آن ها دوستان خوبی پیدا کرده اند.






موضوع: داستان کوتاه،
[ جمعه 25 فروردین 1396 ] [ 02:42 ب.ظ ] [ مهشید مستوفی ]